گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۵

می‌دان که زمانه نقش سوداستبیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی‌ست این زمانهبیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی‌ست جهان و ما برونیمبر جوی فتاده سایه ماست
این جا سر نکته‌ای‌ست مشکلاین جا نبود ولیکن این جاست
جز در رخ جان مخند ای دلبی او همه خنده گریه افزاست
آن دل نبود که باشد او تنگزان روی که دل فراخ پهناست
دل غم نخورد غذاش غم نیستطوطی‌ست دل و عجب شکرخاست
مانند درخت سر قدم ساززیرا که ره تو زیر و بالاست
شاخ ار چه نظر به بیخ داردکان قوت مغز او هم از پاست