گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۱

زان شاه که او را هوس طبل و علم نیستدیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص روندهآن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانستاما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بی‌من و تو بی‌تو درآییم در این جوزیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مردکو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست