گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۹

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ستبیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان رابه خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نمایدبر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتادکه دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامتمگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست
بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگوییدچه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌ست