گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۱۱

نسیم‌الصبح جد بابتشارو بشر حین یأتی بانتشار
واتحفنی لباس‌الجد منهفانی من لباس الجد عاری
فقد احرقت فی صد و بعدبنار لا تسلنی ای نار
اما تصغی الی قلب حریقینادی، یا حذاری، یا حذاری
و مما خان بی‌دهر قتولو ما قدحان لی ادراک ثاری
اذا ما فیک افنی فیک احییاذا ما انت جاری، انت جاری
ظللت کیونس فی بطن حوتفمذ صح‌الهوی کسروا فقاری
الا یا صاح انظر فی خدودیتری او صافه ان کنت قاری