غزل شمارهٔ ۳۱۹۸
گهی پردهسوزی، گهی پردهداریتو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرینتویی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادتخزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلهابه پیش افکند گل، سر از شرمساری
گر این گل ازآن گل یکی بوی بردینکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویندتویی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیدهکه جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دلقرار غم الحق دهد بیقراری
دلا معنی بیقراری بگویمبنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاریبطیالاجابة، سریعالفرار
و منذ سبانی هواه، ترانیاموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصلفهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذوب بشمساذا غاب عنی زمانالتواری
اذا غاب غبنا، و ان عادَ عُدناکذا عادةالشمس فوقالذراری
بمائین یحیی، بحس و عقلفذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقبو ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضعو ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابیگهی ابرواری چو گوهر بباری
زمین گوهرت را به جای چراغینهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من، من رود همبرم چون بیایی، مرا هم بیاری