غزل شمارهٔ ۳۱۷۷
آدمیی، آدمیی، آدمیبسته دمی، زانک نهٔ آن دمی
آدمیی را همه در خود بسوزآن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شدتا نزنی کم، نرهی از کمی
میبرمی از بد و نیک کسان؟!آن همه در تست، ز خود میرمی
حرص خزانست و قناعت بهارنیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببربر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپرهمچو فلک خم ده، اگر میخمی