غزل شمارهٔ ۳۱۵۵
در غم یار یار بایستییا غمم را کنار بایستی
به یکی غم چو جان نخواهم دادیک چه باشد هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارنددوستی غمگسار بایستی
در فراقند زین سفر یاراناین سفر را قرار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوستزندگانی دوبار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرستشیر در مرغزار بایستی
ماهیان میتپند اندر ریگچشمه یا جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورستگلشن و سبزه زار بایستی
دیده را عبره نیست زین پردهدیده اعتبار بایستی
همه گل خوارهاند این طفلانمشفقی دایه وار بایستی
ره بر آب حیات مینبرندخضری آبخوار بایستی
دل پشیمان شدهست زانچ گذشتدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدستسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشتهستمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمیداندمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه میجوینددولتی بیعثار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرتزین هنرهات عار بایستی
طالب کار و بار بسیارندطالب کردگار بایستی
مرگ تا در پیاست روز شبستشب ما را نهار بایستی
دم معدود اندکی ماندستنفسی بیشمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمنبر خلایق نثار بایستی
ملکها ماند و مالکان مردندملکت پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارعقل را اختیار بایستی
هوشها چون مگس در آن دوغستهوشها هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیدهپوز دل را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغهمت الفرار بایستی
گوشها بسته است لب بربنداز خرد گوشوار بایستی