گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۴۸

تا شدستی امیر چوگانیما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بی‌خبریمسر این دور را تو می‌دانی
چون به دور و تسلسل انجامدنکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشقشرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنودنعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیندشیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می‌سازدبهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گرددچون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدندتو چنین مانده‌ای چه می‌مانی
خرسواری پیاده شو از خرخر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاهاخسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی توتو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودیای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی‌ها بگفتمی ای جانگر نترسیدمی ز ویرانی