غزل شمارهٔ ۳۱۴۶
ای دلزار محنت و بلا داریبر خدا اعتمادها داری
اینچنین حضرتی و تو نومید؟مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه میکشی هرجابنگر آخر، جز او کرا داری؟
لطفهایی که کرد چندین گاهیاد آور اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزدچشم جای دگر چرا داری؟!
عمر ضایع مکن، که عمر گذشتزرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر ترا ندا آیدسو ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن تو جان پاک بدیچند خود را ازان جدا داری؟!
جان پاکی، میان خاک سیاهمن نگویم، تو خود روا داری؟!
خویشتن را تو از قبا بشناسکه ازین آب و گل قبا داری
میروی هر شب از قبا بیرونکه جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتمکه درین کوچه آشنا داری