غزل شمارهٔ ۳۱۴۰
صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروریقمرا میرسد تو را که به خورشید بنگری
همه عالم چو جان شود همگی گلستان شودشکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شدچو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده میدرد تو پس پرده میرویچو به شب پرده میکشد تو به شب پرده میدری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام دهکه نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهیسر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفتچه عجب گر تو روشنی که از او آب میخوری