گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۲۸

تو هر چند صدری شه مجلسیز هستی نرستی در این محبسی
بده وام جان گر وجوهیت هستدرآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غمگه از بی‌کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقیچو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان‌ِ خوش‌چشم هستند لیکبه چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شویبرو سوی مردار چون کرکسی
نه‌ای شاخ تر و پذیرای آبنه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتیبیفروز شمعی‌، چرا مفلسی‌؟
چو استارگان اندر این برج خاکگهی کُنّسی و گهی خُنّسی
خمش کن مباف این دم از بهر بردچه در برد ماندی؟ تو خود اطلسی