غزل شمارهٔ ۳۱۲۰
اگر چه لطیفی و زیبالقاییبه جان بقا رو ز جان هوایی
هوا گاه سردست و گه گرم و سوزانوفا زو چه جویی ببین بیوفایی
بدن را قفس دان و جان مرغ پرانقفس حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدیگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندکه هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجدارانگهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان راگهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دلها چو طوطیتو صحرای سبزی و جانها چرایی
از اینها گذشتم مبر سایه از ماکه در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشدکلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغیدرآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآردتو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتمجهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسیچو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلیکه یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا بادببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامهبغلطید در خون ز بیدست و پایی
همیکوفت سر را به هر سنگ و هر دربسی کرد نوحه بسی دست خایی
همیکوفت بر سر که تاجت کجا شدهمیکوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانیتپشهای ماهی ز بیاستقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنونکه گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شدبس افتد از اینها ز س القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارممرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسفز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صلهکشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همیبرد خاکیبه بینی و میجست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جویدکشد از دهانها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندربه جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعهست آن بو نه از خاک تیرهکه در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کنکه شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشممولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنونولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایهکه با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشتکه در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشنرهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلیبزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتشبه یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جانزمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکنخدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصربود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشدرهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارشولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بیزبانیصلا در چمن رو که اصل صلایی