گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۱۸

نگارا! چرا قول دشمن شنیدی؟چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی؟
چه سوگند خوردی؟ چه دل سخت کردی؟که گویی که هرگز مرا خود ندیدی
مها! بار دیگر نظر کن به چاکرچنین دان، کاسیری ز کافر خریدی
تو آب حیاتی، چو رویت بدیدمچو می در تن بنده هر سو دویدی
تو بازِ سپیدی، که بر من نشستیربودی دلم را، هوا بر پریدی
دلم رو به دیوار کردست از آن دمکه در خانه رفتی و رو درکشیدی
اگر جان بخواندم تو را راست گفتمکه جان ناپدیدست، و تو ناپدیدی
به فریاد من رس، که این وقت رحم‌ستکه صد جا به فریاد جانم رسیدی