غزل شمارهٔ ۳۱۱۵
در لطف اگر بروی شاه همه چمنیدر قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کنداملی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بودتو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت توکز من به هر گنهی دل را تو برنکنی
تاج تو بر سر ما نور تو در بر مابوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی
حارس توی رمه را ایمن کنی همه رااهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی
آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروملو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی
ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منیوی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی
ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ماآخر رفیق بدی در راه ممتحنی