غزل شمارهٔ ۳۱۱
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوبدست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و کشتو آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب
هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشدپای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب
چونک بخواهی رهید از دم هر گول گیرخاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب