غزل شمارهٔ ۳۱۰۶
فرست بادهٔ جان را به رسم دلداریبدان نشان که مرا بینشان همیداری
بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابیز ابر دل قطرات حیات میباری
چه قطرههاست که از حرف عشق میباردز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینهها چو بلبل مستضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشقچو چنگ بیخبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدمتهی و پر شدهام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانیچو شمع را تو در این جمع در نمیآری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدینکه خاک تبریز از وی بیافت بیداری