گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۰۲

برست جان و دلم از خودی و از هستیشدست خاص شهنشاه روح در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاهزهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ می‌ندانستمچو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشادبجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مراکه مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزدنه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروشز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی