غزل شمارهٔ ۳۰۹۴
بگو به جان مسافر ز رنجها چونیز رنجهای جهان و ز رنج ما چونی
تو همچو عیسی و اندیشهها جهودانندز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی
ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیستکه از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی
ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلقبپرسمت ز وفاهای بیوفا چونی
تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانیز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی
اجل حیات توست ار چه صورتش مرگستاگر نه غافلی از وی گریزپا چونی