غزل شمارهٔ ۳۰۷۲
به من نگر که به جز من به هر کی درنگرییقین شود که ز عشق خدای بیخبری
بدان رخی بنگر کو نمک ز حق داردبود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بودهست و تن مادرجمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشدوگرچه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریابه چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
هنوز مشکل ماندهست حال پیر تو راهزار آیت کبری در او چه بیهنری
رسید صورت روحانیی به مریم دلز بارگاه منزه ز خشکی و ز تری
از آن نفس که در او سر روح پنهان شدبکرد حامله دل را رسول رهگذری
ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسروبه وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزیچو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری