غزل شمارهٔ ۳۰۷۰
اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بریبه جان من که نترسی و هیچ غم نخوری
اگر دلت به بلا و غمش مشرح نیستیقین بدانک تو در عشق شاه مختصری
ز رنج گنج بترس و ز رنج هر کس نیکه خشم حق نبود همچو کینه بشری
چو غیر گوهر معشوق گوهری دانیتو را گهر نپذیرد ازانک بدگهری
وگر چو حامله لرزان شوی به هر بوییز حاملان امانت بدانک بو نبری
پسند خویش رها کن پسند دوست طلبکه ماند از شکر آن کس که او کند شکری
ز ذوق خویش مگو با کسی که همدل نیستازانک او دگرست و تو خود کسی دگری