گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۶۸

فرست باده جان را به رسم دلداریبدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری
بدان نشان که همه شب چو ماه می‌تابیدرون روزن دل‌ها برای بیداری
بدان نشان که دمم داده‌ای از می که خویشتهی و پر کنمت دم به دم قدح واری
بگرد جمع مرا چون قدح چه گردانیچو باده را به گرو برده‌ای نمی‌آری
از آن میی که اگر بر کلوخ برریزیکلوخ مرده برآرد هزار طراری
از آن میی که اگر باغ از او شکوفه کندز گل گلی بستانی ز خار هم خاری
چو بی‌تو ناله برآرم ز چنگ هجر تو منچو چنگ بی‌خبرم از نوا و از زاری
گره گشای خداوند شمس تبریزیکه چشم جادوی او زد گره به سحاری