غزل شمارهٔ ۳۰۶۵
شدم به سوی چه آب همچو سقاییبرآمد از تک چه یوسفی معلایی
سبک به دامن پیراهنش زدم من دستز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب منچه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتشاگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دوراز این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از اوعجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانیهزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کوبه روی خوب تو بیآینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تونه عقل ماند و نه اندیشهای و نی رایی