غزل شمارهٔ ۳۰۵۶
خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوریچه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری
فرشتهای کنمت پاک با دو صد پر و بالکه در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونهست جان رسته ز تنفشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورندتو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همیانداختتو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شدهست نسیم از شکرستان وصالکه از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشیدکه جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهمکه تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهانکرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بیهمتانیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبیکه بسته کرد مرا سکر باده سحری