غزل شمارهٔ ۳۰۳
مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوبعود را درسوز و بربط را بکوب
این ننالد تا نکوبی بر رگشوان دگر در نفی و در سوزست خوب
مجلسی پرگرد بر خاشاک فکرخیز ای فراش، فرش جان بروب
تا نسوزی بوی ندهد آن بخورتا نکوبی نفع ندهد این حبوب
نیِّر اعظم بدان شد آفتابکو در آتش خانه دارد بیلغوب
ماه از آن پیک و محاسب میشودکو نیاساید ز سیران و رکوب
عود خلقانند این پیغمبرانتا رسدشان بوی علامالغیوب
گر به بو قانع نهای تو هم بسوزتا که معدن گردی ای کان عیوب
چون بسوزی پر شود چرخ از بخورچون بسوزد دل رسد وحی القلوب
حد ندارد این سخن کوتاه کنگرچه جان گلستان آمد جنوب
صاحب العودین لا تهملهماحرقن ذا حرکن ذا للکروب
من یلج بین السکاری لا یفقمن یذق من راح روح لا یتوب
اغتنم بالراح عجل و استعدمن خمار دونه شق الجیوب
این تنجو ان سلطان الهویجاذب العشاق جبار طلوب