غزل شمارهٔ ۳۰۲۸
ای صنم گلزاری چند مرا آزاریمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی میزیبیچند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنیافتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مراتا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفینهر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمدهام با شر و شور آمدهامبازبنگشادهام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بودمایه نداری تو ولی خایه خود میخاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدومشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری