گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۱۱

هر نفسی از درون دلبر روحانییعربده آرد مرا از ره پنهانیی
فتنه و ویرانیم شور و پریشانیمبرد مسلمانیم وای مسلمانیی
گفت مرا می خوری یا چه گمان می‌بریکیست برون از گمان جز دل ربانیی
بر سر افسانه رو مست سوی خانه روجان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دارمست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود منعشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی اورهبر ما بوی او در ره سلطانیی
خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذرتا ننهد خواجه سر در خطر جانیی
نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزارگل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی
آمد آن شیر من عاشق جان سیر مندر کف او شیشه‌ای شکل پری خوانیی
گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرسگفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی
مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواهمست چه‌ام بوی گیر باده جانانیی
کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدابرده قماشات ما غارت سبحانیی
هر کی ورا کارَکیست در کف او خارَکیستهر کی ورا یارَکیست هست چو زندانیی
کارَک تو هم توی یارَک تو هم تویهر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی