غزل شمارهٔ ۳۰۰۱
ای نای بس خوش است کز اسرار آگهیکار او کند که دارد از کار آگهی
ای نای همچو بلبل نالان آن گلیگردن مخار کز گل بیخار آگهی
گفتم به نای همدم یاری مدزد رازگفتا هلاک توست به یک بار آگهی
گفتم خلاص من به هلاک من اندر استآتش بنه بسوز بمگذار آگهی
گفتا چگونه رهزن این قافله شومدانم که هست قافله سالار آگهی
گفتم چو یار گم شدگان را نمینواختاز آگهی همیشد بیزار آگهی
نه چشم گشتهای تو که بیآگهی ز خویشما را حجاب دیده و دیدار آگهی
زان همدم لبی که تو را سر بریدهاندای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدیزیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
چون میچشی ز لعل لب یار ناله چیستبگذار تا کند گلهای زار آگهی
نی نی ز بهر خود تو نمینالی ای کریمبگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
گردون اگر بنالد گاو است زیر بارزین نعل بازگونه غلط کار آگهی