گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹۰

جان خاک آن مهی که خداش است مشتریآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نمانداو راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملکبسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از اینچون آن او است خالق عالم به یک سری
بحری که کمترین شبه را گوهری کندحاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
آن ذره است لایق رقص چنان شعاعکو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
آن ذره‌ای که گر قدمش بوسد آفتابخود ننگرد به تابش او جز که سرسری
بنما مها به کوری خورشید تابشیتا زین سپس زنخ نزند از منوری
درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دینتا هر دو کون پر شود از نور داوری