غزل شمارهٔ ۲۹۸۵
مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهایخوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
چشمی که مستتر کند از صد هزار میچشمی لطیفتر ز صبایی بدیدهای
دولت شفاست مر همه را وز هوای اودولت پیش دوان که شفایی بدیدهای
سایه هماست فتنه شاهان و این هماجویای شاه تا که همایی بدیدهای
ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنانخورشیدرو و ماه لقایی بدیدهای
ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگردر عین این فنا تو بقایی بدیدهای
هر گریه خنده جوید و امروز خندههابا چشم لابه گر که بکایی بدیدهای
جان را وباست هجر تو سوزان آن لطفمهلکتر از فراق وبایی بدیدهای
تو خاک آن جفا شدهای وین گزاف نیستدر زیر این جفا تو وفایی بدیدهای
شاهی شنیدهای چو خداوند شمس دینتبریز مثل شاه تو جایی بدیدهای