غزل شمارهٔ ۲۹۸۰
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شویاندر جهان مرده درآیی و جان شوی
اندر دو چشم کور درآیی نظر دهیو اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
در دیو زشت درروی و یوسفش کنیو اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
هر روز سر برآری از چارطاق نوچون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
گاهی چو بوی گل مدد مغزها شویگاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
فرزین کژروی و رخ راست رو شهادر لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
رو رو ورق بگردان ای عشق بینشانبر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غمهم محو لطف او شو چون شادمان شوی
آبی که محو کل شد او نیز کل شودهم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بریو آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
ای عشق این همه بشوی و تو پاک از اینبی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
این دم خموش کردهای و من خمش کنمآنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی