غزل شمارهٔ ۲۹۷۷
هر روز بامداد درآید یکی پریبیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
گر عاشقی نیابی مانند من بتیور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور عارفی حقیقت معروف جان منمور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفیور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج روی مایی گر پشت عالمیمحتاج آفتابی گر صبح انوری
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف روبر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزدوی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
چون اسب میگریزی و من بر توام سوارمگریز از او که بر تو بود کان بود خری
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر رویقربان عید خنجر الله اکبری
خاموش اگر چه بحر دهد در بیدریغلیکن مباح نیست که من رام یشتری