غزل شمارهٔ ۲۹۲۱
ساقی این جا هست ای مولا؟ بلیره دهد ما را بر آن بالا؟ بلی
پیش آن لبهای آریگوی اوبنده گردد شِکّر و حلوا؟ بلی
هست چشمش قلزم مستی؟ نعمهست جعدش مایهٔ سودا؟ بلی
این همه بگذشت آن سرو سهیخوش برآید همچو گل با ما؟ بلی
چون بخسبم زیر سایهٔ نخل اومن شوم شیرینتر از خرما؟ بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبیسیم دزدد زان قمرسیما؟ بلی
چون برآید آفتاب روی اودزد گردد عاجز و رسوا؟ بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورددر دماغ او کند صفرا؟ بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کندروید از سر گلشنِ اخفیٰ بلی