گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۱۸

می‌زنم حلقهٔ درِ هر خانه‌ایهست در کوی شما دیوانه‌ای؟!
مرغ جان دیوانهٔ آن دام شددام عشق دلبری دُردانه‌ای
عقل‌ها نعره‌زنان کآخر کجاستدر جنونْ دریادلی مردانه‌ای؟
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست؟تا به گوشش دردمیم افسانه‌ای
زانکه گوش عقل نامحرم بُوَداز فسون عاشقان بیگانه‌ای
سلسله‌زلفی که جان مجنون او استمیل دارد با شکسته شانه‌ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شدالغیاث از فتنهٔ فَتّانه‌ای
زوتر ای قَفّال مِفتاحی بسازکز فرج باشد ورا دندانه‌ای
هین! خمش کن کژ مرو فرزین نه‌ایکی چو فرزین کژ رود فرزانه‌ای