غزل شمارهٔ ۲۸۷۱
به دغل کی بگزیند دل یارم یاریکی فریبد شه طرار مرا طراری
کی میان من و آن یار بگنجد موییکی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شودهمچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه دریدحال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاشلیک بهر دل من ریش بجنبان کآری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون راوین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیمکه نخواهیم به جز دیدن او ادراری
ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویمتا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری
کیست خورشید بگو شمس حق تبریزیکه نگنجد صفتش در صحف گفتاری