گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۶۹

هست اندر غم تو دلشده دانشمندیهمچو نقره‌ست در آتشکده دانشمندی
بر امید کرم و رحمت بخشایش تواز ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشقخسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگرقوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردیکی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی توکه به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخشکه فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفتتا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمیتا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تولب ببسته‌ست در این معبده دانشمندی