غزل شمارهٔ ۲۸۶۵
در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوینزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورتکار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپریبه هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکندچونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کندتو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی