غزل شمارهٔ ۲۸۶۲
هله هشدار که با بیخبران نستیزیپیش مستان چنان رطل گران نستیزی
گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانیچون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردردچون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کییدچون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردندجان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتیظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خودشودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذراتگر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خودچو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آییگر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاهالله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینیگر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازیراست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی