غزل شمارهٔ ۲۸۵۷
چه جمال جان فزایی که میان جان ماییتو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی
چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابیتو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعهها گشادهبه سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بستهشه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینابجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاسها برونیبه دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمددو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاریدو هزار بیقراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بندهز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزددو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقمبنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شدمن و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی