غزل شمارهٔ ۲۸۱۲
ای دهان آلوده جانی از کجا می خوردهایو آن طرف کاین باده بودت از کجا ره بردهای
با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشتهایبا کدامین پای راه بیرهی بسپردهای
با کدامین دست بردی حادثات دهر رااز جمال دلربایی آینه بستردهای
نی هزاران بار خون خویشتن را ریختینی هزاران بار تو در زندگی خود مردهای
نی هزاران بار اندر کورههای امتحاندرگدازیدی چو مس و همچو مس بفسردهای
نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختینی تو بر پشت فلک پاهای خود افشردهای
چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تواز ورای این همه تو چونک اهل پردهای
چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگوکز درون بحر دانش صافیی نی دردهای
گفت جانم کز عنایتهای مخدوم زمانصدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کردهای
گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دلاز ورای این نشانها که به گفت آوردهای
بی علاج و حیلهها گر سنگ باشی در زمانگوهری گردی از آن جنسی که تو نشمردهای