غزل شمارهٔ ۲۸۱۰
ای بداده دیدههای خلق را حیرانییوی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی توعالم دل را کند اندر صفا نورانیی
دم به دم خط میدهد جانها که ما بنده توایمای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی
تا چه میبینند جانها هر دمی در روی تووز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی
از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوندوز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی
این چه جام است این که گردان کردهای بر جانهاآب حیوان است این یا آتشی روحانیی
این چه سر گفتی تو با دلها که خصم جان شدنداین چه دادی درد را تا میکند درمانیی
روستایی را چه آموزید نور عشق توتا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی
شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلندتا بقایی دیده آید در جهان فانیی