گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۹۱

هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستیدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی
گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختینقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه رااین زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدیذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
دیده نامحرمان گردیده بودی عشق راخود طناب خیمه‌های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقانبر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مراگرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از اوجای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقابگر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی