غزل شمارهٔ ۲۷۷۴
در فنای محض افشانند مردان آستیدامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جانآخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه دادگفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویشلیک هم مطلق نهای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شدهنی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوسمیکنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباشچشمها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوشفارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیانشمس دین گر او بخواهد لیک نی زانهاستی