گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶۹

برخیز و بزن یکی نواییبر یاد وصال دلربایی
هین وقت صبوح شد فتوحیهین وقت دعاست الصلایی
بگشا سر خنب خسروانیتا خلق زنند دست و پایی
صد گون گره است بر دل و نیستجز باده جان گره گشایی
از جای ببر به یک قنینهآن را که قرار نیست جایی
جز دشت عدم قرارگه نیستچون نیست وجود را وفایی
بر سفره خاک تره‌ای نیستهر سوی ز چیست ژاژخایی
عالم مردار و عامه چون سگکی دید ز دست سگ سخایی
ساقی درده صلا که چون توجان‌ها بندید جان فزایی
ما چون مس و آهنیم ثابتدر حیرت چون تو کیمیایی
در مغز فکن تو هوی هوییوز خلق برآر های هایی
تا روح ز مستی و خرابینشناسد هجو از ثنایی
زین باده چو مست شد فلاطوننشناسد درد از دوایی
دردی ده و عقل را چنان کنکو درد نداند از صفایی
بر ناطق منطقی فروریزاز جام صبوحیان عطایی
تا دم نزند دگر نجویدزنبیل و فطیر هر گدایی
خامش که تو را مسلم آمدبرساختن از عدم بقایی