غزل شمارهٔ ۲۷۴۸
میآید سنجق بهاریلشکرکش شور و بیقراری
گلزار نقاب میگشایدبلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامیکای نرگس مست بر چه کاری
امروز بنفشه در رکوع استمیجوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرونآن لاله رخان کوهساری
یا رب که که را همیفریبندخوش مینگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردیمنگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزتگر خوار نظر کنی نیاری
بشنو ز زبان سبز هر برگکز عیب بروید آنچ کاری
گشتهست زبان گاو ناطقدر حمد و ثنا و شکر آری
عذرت نبود ز یأس از آن کوبخشد به کلوخ خوش عذاری
بابرگ شد آن کلوخ جان یافتدر شکر نمود جان سپاری
صد میوه چو شیشههای شربتهر یک مزهای به خوشگواری
بعضی چو شکر اگر شکوریبعضی ترشند اگر خماری
خاموش نشین و مستمع باشنی واعظ خلق شو نه قاری