غزل شمارهٔ ۲۷۳۱
بشنیده بدم که جان جانیآنی و هزار همچنانی
از خلق نشان تو شنیدمکفو تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتنتا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفیکس دید روان بدین روانی
ای قوت قلوب همچو معنیوی صورت تو به از معانی
ای گشته ز لامکان حقایقاز لذت کان تو مکانی
ای شاه و وزیر را سعادتوی عالم پیر را جوانی
آن جان که از این جهان جهان بودکردیش تو باز این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان راباقی بود این جهان فانی
جان چرب زبان توست امانبود به لسان تو لسانی