غزل شمارهٔ ۲۷۲۹
با این همه مهر و مهربانیدل میدهدت که خشم رانی
وین جمله شیشه خانهها رادرهم شکنی به لن ترانی
در زلزله است دار دنیاکز خانه تو رخت میکشانی
نالان تو صد هزار رنجوربی تو نزیند هین تو دانی
دنیا چو شب و تو آفتابیخلقان همه صورت و تو جانی
هر چند که غافلند از جاندر مکسبه و غم امانی
اما چون جان ز جا بجنبدآغاز کنند نوحه خوانی
خورشید چو در کسوف آیدنی عیش بود نه شادمانی
تا هست از او به یاد نارندای وای چو او شود نهانی
ای رونق رزم و جان بازارشیرینی خانه و دکانی
خاموش که گفت و گو حجابنداز بحر معلق معانی