گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲۴

روز ار دو هزار بار می‌آییهر بار چو جان به کار می‌آیی
از بهر حیات و زنده کردن تودر عالم چون بهار می‌آیی
عشاق همه شدند حلواییچون شکر قندوار می‌آیی
می درده و اختیار ما بستانکز مجلس اختیار می‌آیی
از خلق جهان کناره می‌گیردآن را که تو در کنار می‌آیی
خاموش به حضرت تو اولیترکز حضرت کردگار می‌آیی
دیدیم تو را ز دست ما رفتیمکز عالم پایدار می‌آیی
ای مرغ ز طاق عرش می‌پریوی شیر ز مرغزار می‌آیی
ای بحر محیط سخت می‌جوشیوی موج چه بی‌قرار می‌آیی