گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

مرا اندر جگر بنشست خاریبحمدالله ز باغ او است باری
یکی اقبال زفتی یافت جانموگرچه شد تنم در عشق زاری
کناری نیست این اقبال ما راچو بگرفتم چنین مه در کناری
بگیر این عقل را بر دار او کشتماشا کن از این پس گیر و داری
چو اندربافت این جانم به عشقشز هستم تا نماند پود و تاری
رخ گلنار گر در ره حجاب استچو گل در جان زنیمش زود ناری
مشو غره به گلزار فنا توکه او گنده شود روزی سه چاری
جمالی بین که حضرت عاشقستشبشو بهر چنین جان جان سپاری
خداوندی شمس الدین تبریزکز او دارد خداوند افتخاری