غزل شمارهٔ ۲۷۱۱
بیا ای یار کامروز آن ماییچو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردانخداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زدبه یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپردتو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالماگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای جان ما را زندگانیبیا ای چشم ما را روشنایی
به هر جایی ز سودای تو دودی استکجایی تو کجایی تو کجایی
یکی شاخی ز نور پاک یزدانکه جان جان جمله میوههایی
به لطف از آب حیوان درگذشتیکند لطفش ز لطف تو گدایی
اگر کفر است اگر اسلام بشنوتو یا نور خدایی یا خدایی
خمش کن چشم در خورشید درنهکه مستغنی است خورشید از گدایی