گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۰۵

مرا هر لحظه منزل آسمانیتو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده‌ست در منجهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردمکه چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردمکه جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابیچه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحریز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزایدز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر منکه روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارشکه شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه‌ای بودنه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گرددنه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیندطمع آن نی که گویندم فلانی